روزهای بهانه و تشویش, روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام, از فغان نگفته ها انبوه
روزگار سکوت و تنهایی ,پی هم انس خویشتن گشتن
سال خوردن به کوچه های غریب ,تیغ افسوس بر پر آوردن
من از این خسته ام که میبینم, تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو هیچ سبزینه ای ز باغی نیست
روز های دروغ و صد رنگی,هم چو خالی ز دل سپردن ها
روزگار پلید و دژخیمی,بر سر دار یار بردن ها!
روزگار هلاک بلبل ها,جغد ها را به شاخه ها دیدن
روزگاری که نیست دیگر هیچ,در کت مردها پلنگیدن!
من از این خسته ام که میبینم, تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو هیچ سبزینه ای ز باغی نیست
در یکی از روزنوشت ها سخن از "تفرق آدمیان" بردم...نقل از تورات شد :
نهیب پروردگار بر قوم "بابل" که هرگز نخواهم گذاشت به زبان و فهم یکسانی
رسید...گویی زیبایی آفرینش در "دید" متفاوت آفریدگان است.
دراین گفتار به "تشابه در سرنوشت آدمیان " می پردازم و در فرصتی واپس
دیگر بار از هیمنه عجیب "تفرق و تفاوت ها " حکایت می کنم...این" دور" تفاوت
و تشابه ما آدمیان غریب است اما اگر دورمان دایره وار باشد ...آنگاه دور نیست
"طواف" است و همه در یک زمان بر یک مداریم هر چند در ظاهر روبروی هم!
و در مرکز این طواف" او "نشسته است ..."به هر سو بنگرید مرا می بینید".
سخن از تشابه سرنوشت می گفتیم:
بی گمان" همگی " در بزنگاهی از زندگی میان دو راه قرار خواهیم گرفت...
هر دو راه ما را به هدفمان می رساند...اهدافمان می تواند یکی نباشد ولی
همواره میان این دو راه برای رسیدن به هدفمان قرار خواهیم گرفت:
نخست راهی است که با شیبی تند مارا به قله هدف می رساند...این راه
انرژی زیادی می برد...ما را به نفس نفس می اندازد...چون حساس و پر مخاطره
است,هوشیاری زیادی می خواهد...شاید لحظه ای غفلت سقوط و حتی هلاک
ما را در پی آورد!...هیجان بخوانیمش یا استرس هردو ملازمان جدا ناشدنی این
راهند.این راه ما را "سریعتر"به هدف می رساند و چون ازمنافع بزرگش استفاده
بیشترو چه بسا بهتر از" فرصت"کوتاه زندگی است; ما وقت خود را در این راه به
تماشای مناظر راه نمی پردازیم یا کمتر می پردازیم...اگر در زندگیتان به بایدها
فکر میکنید,دنیا را صحنه رقابت ها میبینید,شخصیت کمال گرا وبرتری طلب دارید
پیشرفت رابیشتر در کمیت و وسعت دستاوردهای زندگی میبینید, نظم "اساس"
زندگی شماست,در زندگی خود گام و گامهای بعد و بعدتر خود را به خوبی میدانید
و می گویید من در زندگی"هدف" دارم ودر آخر حرف دیگران برایتان "مهم" است
,به احتمال زیاد شما این راه را برگزیده اید!
مثال این راه به مانند حرکت اسب است...زیبا و پرسرعت با تمام توان خود مستقیم
سوی هدف رهسپار است.اسب هدف خود را به درستی میشناسد پس سر به زیر
می افکند و با تمام قدرت عضلانی "بی وقفه" می دود ...درنگ معنا ندارد...
دویدن اسب تا به آنجا ادامه می یابد که از نفس افتد, آنگاه است که لختی درنگ
می کند ...آبی می نوشد و دوباره از سر حرکت میکند ...از موانع به سرعت می ـ
پرد و درنگ دیگرش تنها جایی است که به مانعی برخورد...آنگاه است که باز
در اندیشه شتابی دیگر به رفع یا دور زدن مانع می اندیشد.هدف حرکت اسب
قابل رویت است مشخصا سمت و سویی کامل و مستقیم به سوی هدف دارد.
دردومین راه ما جاده ای را بر می گزینیم که حدس می زنیم یا دیگرانی می گویند
به همان هدف قبلی می رسد...به آرامی در آن قدم میزنیم... جاده گاه کمی بالا و
پایینی هم می رود...راه طولانی است زمان بیشتری می خواهد...ما در این راه به
زمان فکر نمی کنیم...هنگامی که ما نمی دانیم فرصت و زمان هریک از ما به چه
میزان است, زودتر یا دیرتر معنا دارد؟...پس به آرامی بی شتاب "خوش خوشک"و
با وقار قدم بر مداریم اگر منظره ای زیبا در راه زندگی خود ببینیم حتما بر سر آن توقف
می کنیم و به تماشا می نشینیم.چون راه طولانی است و هدف در دوردستها
شاید همان قله روندگان(راه نخستین) ما را در زندگی بی هدف نیز بخوانند!اگر
در زندگیتان به "شایدها"(به معنای شایستگی ها) می اندیشید, آرامش برایتان
به تنهایی یک" هدف" زندگی است نه"ضمیمه" زندگی,کسی و چیزی را رقیب خود
در زندگی نمی دانید, کیفیت زندگی در کل برایتان مهمتر از کمیت زندگی است یعنی
حسرت نداشته ها را نمی خورید یا کمتر می خورید,دنیا را جبری می بینید و انسان را
بی اختیار, هیجان زندگی را نه در مخاطرات احتمالی راه بلکه در این نگاه می بینید که
هر لحظه در راه ممکن است به کس یا چیز غیر مترقبه ای بر بخورم و هیجان در همین
آشنایی های جدید است و بر اساس همین دید" نظم" و" گام های بعدی "در زندگیتان
کمتر وجود دارد, شما این راه را برگزیدیده اید.
مثال این راه همانند حرکت شتر است...آرام و با وقار در صحاری بی آنکه بتوان در
وهله نخست حدس زد که به کدام سمت روان است ,بی وقفه در گرما و سرما راه خود
می رود.فرم نگاه و سر شتر رو به دور دست هاست...گویی هر زمان منزل بعدی را
می جوید.هر چند ظاهر او,پاهای لاغر و هیکل نامتقارن و کوهان پر چربیش ,جذابیت
و دلربایی ندارد;شتر راه خود می پوید( برعکس زیبایی افسونگر اسب که الهام بخش
نقاشان بزرگی بوده است).
چند نکته:ما همواره یکی از این دوراه را"مطلق" یا "نسبی با غلبه بیشتر یکی"برـ
می گزینیم هر دو راه "راه" است اما هر کس یکی را"راه تر"میداند.هر کدام را پسندیدیم
ما انتخاب درستی کرده ایم به شرطی که "نیازمان " را به سخن یا رفتارمان به
"خداوند" یا "روزگار" یا"سرنوشت"یا "قضا قدرمان"یا "پیشانی نوشتمان!!" (هرآنچه
که می نامید یا می نامند اعلام کنیم )...یکی از این دوراه خود به خود روبرویمان ظاهر
می شود,مثل غول چراغ جادو که میخواهد امر ارباب را اطاعت کند...
اما نکته مهم آخر...سخن از این دوراه اصلا به آن معنا نیست که هر آنچه برما میگذرد
یا روی میدهد از ماست که بر ماست...چون در هر دوراه دو پارامتر وجود دارد:
یکی "ما" دیگری" خود راه"...ما از انتخاب راه گفتیم اما حکمت متعالیه ای که هر کدام
از دو راه پیش روی ما میگذارند چه می شود؟ و چه میدانیم؟
دوابهام من... ما بر اساس" نیازمان " که در قسمت فوق سخن رفت"دعا" یا" آرزو"
می کنیم...ابهام من این است استجابت یا بر آورده شدن "دعا" یا "آرزو" ربطی به
راهی که ما با سخن یا رفتارمان از "خداوند" یا هر کس یا چیزی که فکر می کنیم
باید آنها را از آن "نیروی نهان و برتر" بخواهیم دارد یا خیر؟ آیا تحقق دعا یا آرزو به
معنای هماهنگی آن با راهمان و برآورده نشدنش به معنای عدم انطباق آنها با راه
ماست؟!! نمی دانم...
ابهام دیگر... کدام راه عاشقانه است؟ یا پتانسیل بیشتری از عشق دارد؟
مخاطرات ,تکاپوها,جسارت و جانسپاری راه نخست بوی عشق می دهد و نامعلومی
سرنوشت وآرامش و دیدگان بازی که راه دوم می طلبد و اینکه راه دوم به ما می گوید:
هر زمان منتظر کشفی جدید باش به مفهوم عشق بسیار نزدیک است......
حضرت مولانا عشق را به مانند قماری تشبیه نموده است و لفظ "قمار عاشقانه" را
بر میگزیند.ریسک و خطر راه اول و نا معلومی بیشتر پایان راه دوم هر دو "قمارگونه"
است.شاید هر دو راه حظی از عشق و عقل با مقادیر مساوی یا مخلوط دارند!!
پیشنهاد نخست کوتاه به درک دو واژه "استراتژی" و "تاکتیک" می پردازیم
استراتژی اهداف کلان و طولانی مدت را در بر می گیرد...استراتژی بیشتر نظر برطراحی
فکر و اندیشه دارد.تاکتیک بیشتر برنامه های کوتاه مدت اجرایی در رسیدن به اندیشه
استراتژیک ماست.در هر دو اندیشه و اجرا وجود دارد اما سهم اندیشه در استراتژی و
سهم اجرا در تاکتیک بیشتر است. به نظر می رسد راه نخست برای اهداف تاکتیکی
و راه دوم برای اهداف استراتژیک مناسب تر است.ضرب المثلی آمریکایی می گوید:
پیشنهاد همیشه بر روی میز باقی نمی ماند!..فرصت های زندگی برای استفاده نیازمند
حرکت اسب وار است تا از دست نرود و اهداف کلان زندگی صبوری و متانت شتر وار
و نرمی رفتار او را می طلبد.
سوال آیا تلفیق این دو راه شدنی است؟ آیا اساسا مطلوب است؟ رهروان کدام راه
خدمت بیشتر به خود و کدام راه خدمت بیشتری به جامعه بشری می کنند؟
شما چه می اندیشید؟
پوزش :نظر خوانندگان در ویرایش مجدد و بازنگری سخن فوق متاسفانه حذف گردید.
صمیمانه پوزش می خواهم.
در چشم او طنین تماشا بنشست
موجی ز بیگناهی من پر زد
با عمق بی گناهی او پیوست
در آفتاب سبز نگاه او
تكرار نور بود و گریز رنگ
سودای جان و همهمه ی دل بود
پرواز دور زورق صد آهنگ
آن بیكرانه ظهر زمستان
سرشار از حرارت دلخواه
با جلوه های عاطفه در تغییر
هر لحظه از درخشش ناگاه .........
اینك گریز بی خبر دل را
زنگ كدام كوچ دمیده ست ؟
سوی كدام جاده نیاز نور
راهم به اشتیاق بریده ست ؟
در نقش بی قرار دو چشم من
تنهایی غریب شكسته ست
در خلوت بزرگ دو چشم او
تصویر اعتماد نشسته ست ........
عناوین ویژه روزنامه های ۱۲ تیر
ادامه مطلب
در آتش حیرت آویختم
چون پروانه در چراغ
نه جان رنج تپش دیده
نه دل الم داغ
الهی!
در سر آب دارم دردل آتش
در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش
در دریایی نشستم که آن را کران نیست
به جان من دردیست که أن را درمان نیست
دیده من به چیزیست که وصف آن را زبان نیست
برادر بزرگوارم محمدعلی ابطحی(رییس دفتر و معاونت پارلمانی دولت آفای محمد خاتمی)
از معدود روحانیان و نخستین دولتیانی بودند که در دنیای مجازی اینترنت وبلاگ زدند.
وبلاگ ایشان با نام وبنوشت از پربیننده ترین وبلاگهاست که به نظرم مهمترین دلایلش
نخست بی پیرایه نویسی ایشان حتی در زمان حضور در حکومت است.دوم عکس های
غیر رسمی ایشان از شخصیت های سیاسی است که تا آن زمان چهره جدی و رسمی
آنان در رسانه ها منعکس شده بود ودیگری فضای آزادی است که در قسمت نظرات برای
خوانندگان وبلاگشان فراهم آورده اند...
ایشان محبت نمودند و به دعوت من نقدی کوتاه بربلاگم ایمیل کردند که سپاسگزارم درآن
آمده است:"... شعر ها و احساسی که پشت آن بود وقتی در کنار تحلیل های جدی قرار گرفته بود ، وبلاگ کاملی آفریده بود. به شما تبریک میگویم.اگر سعی کنید همه ی نوشته ها را با یک قلم کامپیوتری وارد کنید چشم نواز تر می شود." ( راست می گویند در ابتدا تا پیدا نمودن قلم دلخواهم کمی جورواجور نوشتم.)
عناوین ویژه روزنامه های ۱۱ تیر
ادامه مطلب
زندگی یک هوس است
گاز بر میوه’ کال
من فراموش نکردم که بهار آمده است
تا بگیرم پر و بال
تو فراموش نکن
روی آن شاخه’ یاس
جای دستان من است
من فراموش نکردم که خدا
همه جا یار من است
و سکوت!
بهترین کار من است
تو فراموش نکن
خانه ای را که پر از یاد تو است
همچنان منتظرم........
گر چه آن روز گذشت
که تو رفتی و هنوز
مانده برگشتن تو
من فراموش نکردم
غم آن لحظه’ سرد
دیدن رفتن تو......
عناوین ویژه روزنامه های ۱۰ تیر
ادامه مطلب
هندسی مشخصی بر پا می شود و بی آن هماهنگی اجزا از دست میرود.هر کجا
نشانی از استواری کلام است عقبه ای از بینش و بصیرت در پس است....
دکتر عطاالله مهاجرانی بی شک در بیان نظرات خود دارای چنین ویژگی ممتازی
است.آن گونه که مخالفان او نیز بر این باورند.زیبایی تمثیل های او خواه به گواهی
تاریخ و خواه بر اساس خاطرات شخصی, جذابیت دو چندانی بر بیان او افزوده است.
سیاست دانی و فرهیختگی او حتی آن زمان که موافق نظراتش نیستی ,چیزی از
احترام درونی بر او نمی کاهد.
به نشان چنین احترامی در یکی از روز نوشت هایم سخن از غربت فکری و جسمی
او از وطن گفتم و عکس ایشان و خانواده را کنار رودخانه "تایمز" لندن در یکی از
پست ها آوردم.آنچه در ذیل می آورم پاسخ محبت آمیز ایشان است که سپاسگزارم
اما بیش از آن نگاه خود ایشان بر این غربت زیباست:
" از این که با لطف و صفای نابتان از من و خانواده ام یاد کرده اید. و تصویر ما را در وبلاگتون گذاشته اید. بسیار ممنونم.امروز رفته بودیم کارنامه صهبا را از مدرسه ایرانی لندن بگیریم.در پارک نزدیک مدرسه صهبا مشغول بازی بود.من هم با پیرمردی که دوست داشت با رهگذری حرف یزند صحبت می کردم.هندی بود.دو دهه از عمرش را در عربستان گذرانده بود. یک دهه در افریقا دو دهه در لندن. هند هم به جای خود. می گفت دنیا را چنان که باید ندیدم و زندگی نکردم. شاید سخن سعدی که گفت:
درخت اگر متحرک شدی زجای به جای
نه جور اره کشیدی و نی جفای تبر
همچنان تازه است".
عناوین ویژه روزنامه های ۹ تیر
ادامه مطلب

