که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
عناوین ویژه روزنامه های ۷ تیر
ادامه مطلب
ادامه مطلب
از هر صدای خوب برایم صداتری
آیینه ای به پکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری
درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ، تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمامی غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
متن زیبا و معروف نیایش برای صلح از " قدیس فرانچسکو" :
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آنجا که کین است بادا که عشق آورم
آنجا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آنجا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم
آنجا که خطاست بادا که راستی آورم
آنجا که شک است بادا که ایمان آورم
آنجا که نومیدی است بادا که امید آورم
آنجا که ظلمات است بادا که نور آورم
آنجا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم
خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چه با دادن است که می گیرم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
عناوین ویژه روزنامه های ۵ تیر
ادامه مطلب
گنجشک ها را هم با خود ببر
حياط و حوض و هوا را هم با خود ببر.
حال که قصد رفتن داري
روشنايي ها را هم با خود ببر
رنگها، سايه ها، عطرها را هم با خود ببر
حال که قصد رفتن داري
آوازها را هم با خود ببر
پيمان ها ، خاطره ها، روياها را هم با خود ببر.
ببين راستي !
مرا هم با خود ببر
ياد گرفتم با تو چگونه حرف بزنم
ياد گرفتم با تو چگونه راه بروم
ياد گرفتم با تو چگونه بيارامم
ياد گرفتم با تو چگونه زندگي کنم
ياد گرفتم با تو چگونه بميرم...............
ادامه مطلب
ادامه مطلب
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
(از آنجاکه با کلیت نقد آنان موافقم ) در یکی از روزنوشتها بر همین اساس نکاتی را متذکر خواهم شد:
21 نفر از اعضاي سابق و فعلي شوراي مرکزي و شوراي عمومي دفتر تحکيم وحدت در نامه اي به دکتر عبدالکريم سروش، نسبت به آنچه آن را تغيير روش نقد دکتر سروش خوانده اند، انتقاد کردند. در اين نامه آمده است؛«روزهايي که انجمن هاي اسلامي را عزم تغييري نبود و فضايي که بر دانشگاه سيطره يافته بود، در چنين فضايي صداي کسي شنيده شد که از روشني سخن مي گفت و عرش آنها که سر بر آسمان مي ساييدند را با کلامي آرام و شمرده به لرزه درآورد. او يک مبارز انقلابي نبود و ما را به خشونت فرانمي خواند، او از مولوي مي گفت و انبانش لبريز از عشق و عرفان و آزادي بود و رد پاي بشر را در آسماني ترين مفاهيم جسته بود. نام عبدالکريم سروش نام استادي است که شاگردانش بعد از رفتنش به دانشگاه آمده اند.»
در اين نامه اضافه شده است؛ ما از شما آموختيم که مشفقانه نقد کنيم و براي بزرگ شدن ناممان، بزرگي نام کس نهان نکنيم، از شما آموختيم که اگر پيشينيان ما در دوردست تاريخ ديواري بنا کرده اند براي ساختن عمارتي نو، آن را خراب نکنيم، کژي و کاستي هايش برگيريم و خشت بر آن بنهيم. از شما آموختيم چشم بر انگيزه ها ببنديم و انگيخته ها را نقد کنيم. شما ميان تندخويي و طغيان برايمان ديواري کشيديد و به ما آموختيد که در آن سال هاي سکوت چگونه طغيان کنيم و فرياد آزادي سر دهيم، پيش از آنکه «شعارهاي آزادي» زينت بخش عکس هاي تبليغاتي شود، اين نام را از شما شنيده بوديم، عينيت نقد منصفانه را در کلام شما جسته بوديم.
نويسندگان نامه از سروش پرسيده اند؛ اينک چه مي شود که استاد ما آن کلام شيرين بر زمين نهاده و در نقد نظر ديگري بر حافظه و صداقت و علم او خرده مي گيرد؟ اينک استاد ما را چه مي شود که سخنان نغز و پرمغز و عموماً حق به جانبش در مواجهه با مخالفان و منتقدان و مفتريان به صد عتاب و تحقير آلوده است؟ آيا همه آنها که به گذشته شما نقبي مي زنند و نقدي مي کنند، به قصد تکفير شما چنين مي کنند؟ آيا همه را مي توان کذاباني خام در سوداي نام دانست؟ آنها که خود از نام آوران اين ديارند؟ شما زماني خود هشدار داده بوديد که مبادا طعن طاعنان و منع مانعان ما را از گام زدن در مسير چشمه ساران حقيقت بازبدارد. آيا تمام نقدهايي که بر شما مي رود، طعن طاعنان است و هيچ کدام حظي از حقيقت نبرده اند؟ آنگاه که شما نيز چنين کنيد، به کجا مي توان تکيه کرد و آيا پايه هاي نقد در اين ديار تا بدين حد لرزان است؟ به راستي آيا همه نقش هايي که بر لوح دوره کوتاهي از پيشينه استاد مي زنند، بر آب است؟ و ما تا بدين حد سرگردان که آنهايي که طريقت به ما نشان مي دهند، خود به وقت عمل در وادي تاريکي فرومي غلتند؟
عناوین ویژه روزنامه های ۳۱ خرداد
ادامه مطلب

