تبليغاتX
خانه دوست
پنجشنبه 31 خرداد1386
وای که سکوت چقدر زیباست

وای که سکوت چقدر زیباست...کام می بندی تا با چشمان خود غم دل راترنم کنی
آن زمان که با کلام وداع می کنی! بر لاغری و ناتوانی این کلمات افسوس می خوری!
اوراق دفترت را پاره می کنی تا فریاد کنی شانه های کلام لرزان است....
می گذرد...چشمانت هم تاب مستوری این غمهای تلمبار, این درد های بر آماسیده را
ندارد...پرده دری میکند...اشک می بارد...از خجالت سرخ می شود ...پلک می بندد...
سر به زیر می افکند...تا در واپسین نگاه های شرمبار خود بر دل نظر کند...
زبان بسته ای ,چشم فرو پوشیده ای,تا این بار با گوش جان بشنوی!! تا یک بار فقط
یک بار  از این دل بیقرار که بیش از ثانیه های روزهای خدا پاره پاره می شود آوای حس
زندانیت را بشنوی...حس بی"تو" بودن...زندانی در بندم ضجه می زند...خود را پیاپی
بر قفس سینه می کوبد...نمی داند اگر اورا  صدری است تا بر آن کوبد, زندانبان را
شرح صدری هم نیست!...رها می شود...می رود...پیاده راه می افتد...تا با زبانی بریده
چشمانی خوابیده و گوش هایی نا شنیده حس کند...حسم " تو" را حس کند...
تا در روزی از روزها مثل همان روزی که خورشید سر بر آورد و "تو" را از من گرفت و
بی هیچ سخنی من بی "تو" را به شب تلخ تنهاییت سپرد و بی شرمانه طلوع پر هیمنه
و پر شکوه!! خود را دیگر بار و دیگر بار به چشمان کم فروغم رخ نمایاند و سر برگوشم
کرد و گفت: بایددر تاریکی روزهایت هم مرا ببینی! مثل همان روز درگرمی یک ظهر,
در کوچه ای باریک دستان من و"تو"رادوباره درهم تنیده کند.مرداد داغ دستان ما در
تابستانی که مردمان شهرش درخنکای چهاردیوارهای خویش لیلی ومجنون, ویس ورامین
وخسرو شیرین می خوانند! تا دستان جستجو گرم حسرت دیدنت ...شنیدنت...لمست و
چشیدن جان عاشقت را در آغوش دستانت وا گویدوقربت "تو" در نزدیک ترین جای به من
و غربت بی "تو" بودن را...اولی را می دانی دیگری راچه؟شاید آن روز نیزهیچ نگویم!
و"تو"هنگامی که درآغوشت زیباترین تبسمم را در خوابی عمیق و طولانی  می بینی,
زخم های دل خسته ام خود, دیروز های دهشتناک بی "تو" بودن را برایت  گواهی دهند.
وای که سکوت چقدر زیباست!



عناوین ویژه روزنامه های ۳۰ خرداد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 9:30 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 30 خرداد1386



عناوین ویژه روزنامه های ۲۹ خرداد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 0:59 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 28 خرداد1386

دوست خوبم "دامون" در پاسخ کوتاهی به مقاله دیروز من آورده اند که باتفکر بسیار 
دریافته اند:..جواب چماق را باید با چماق داد ..من در پاسخ ایشان تنها به۳نکته بسنده
می کنم و در صورتیکه مایل باشند آمادگی گفتگو و مناظره باایشان دراین خصوص
را دارم چرا که ایشان را در جبهه آزادیخواهی می دانم و متاسفانه این گونه تفکردرباب
 آزادی را وهن رهروان این راه !درغیراین صورت این سخن را تنها با ذکرهمان۳نکته
به پایان می برم:
۱ـ خشونت بی گمان خشونت می آورد و هیچ هدفی هر چند مقدس نمیتواندموجب 
آن شود که طبل خشونت برانگیخته تر و بلندتر تا دیر زمانی بیشتر در جهان آدمیان
طنین نیفکند و این دور باطل آن میزان ادامه می یابد که دوباره در بزنگاه تاریخی دیگر
نوبت به ما رسد...چون آوایی که دوباره سوی ما پژواک می یابد!!
۲ـ  اندیشیده اید:آیا مروجان خشونت یا به قول شما چماق به دستان درانبان ذهن
خود مانند شما چنین توجیهاتی برای عمل خویش ندارند که برای آن اهداف چماق به
دست گرفته اند؟  
۳ـ آیا همین که شما نتوانسته اید آنان را به پای میز گفتگو فرا خوانید و آنها توانسته اند
تز خود را بر شما بقبولانند و شما را به رینگ بوکس بکشانند یک پیروزی تاریخی برای
آنان نیست؟.....


عناوین ویژه روزنامه های ۲۷ خرداد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 0:58 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 27 خرداد1386

دوست نادیده ام "دامون" با اظهار نظری در یکی از آخرین روزنوشت های من آورده اند:
ان چه برداشت کردم از نوع نگارش شما جدایی از شلوغی روزگار و گفتن انچه در ذهن است. دوست گرامی دیدم عناوین 2 خردادی ها شما را مشغول کرده اما ایا ان ها نیز فاصله ای از انچه می گفتندنگرفتندو ازادی خواهان را تن ها نگذاشتند ان ها هم چیزی جز طلب قدرت از رفته خود را ندارند.............. "
آیا من از شلوغی روزگار خود را جدا نموده ام؟ و بیان فلسفه ذهن می کنم؟
نه!.هجرت از "شلوغی روزگار" به "خلوت انس "شبانه ;کنج عافیت طلبانه من نبود!...
اما ساربان باید افسار اسب چموش خود را می کشید تا بداند به کجا چنین می شتابد؟..
سخن "دامون" مرا به سالهای پیش برد...عضو تشکل دانشجویی بودم...سالهای نخستین
دوم خرداد...سخن از آزادی بود...سخن از دموکراسی...سخن از توسعه سیاسی...و شورـ
آفرینانه دوستان با تمام قلب خویش آن را فریاد می نمودند...زیبا بود...طنین فریاد ها و گام هایشان بر سنگفرش خیابان دل ها را به تپش می افکند...اما جای "او" در این سالها همواره
خالی بود.در هلهله پایکوبی; درکوه بحران های پیاپی بعدی که چون سیلی بر سر جنبش فرود
آمد. هیچ کس سراغ "او" نرفت...اوضاع "شلوغ" شد..."او" از قعر تاریخ کهن این ملت آمده بود.
آمده بود تا یک بار حدا اقل یک بار جدیش بگیرند...تا در میان انبوه بیانیه و سخنرانی های
پی در پی نشان از "او"بگیرند!....آری "خردورزی "را می گویم...هم او که به نام سازش
به نام مصلحت سنجی به نام از دست دادن فرصت های طلایی امروز از او چه ساده گذشتند.
و چون تمام حوادث دهه ها و صده های اخیر این ملت همان شد که "باید" می شد....
می توان تمام گناه این شکست را بر پای مخالفان گذاشت یا کوتاهی دوستانی که "دامون"
آنها را فاصله گیرندگان آنچه می گفتند میداند.راست می گوید.اما صد بزرگی بر آنها که لااقل
گفتند اما "جنبش دانشجویی"یعنی من یعنی تو یعنی ما جز با فریاد جز با خواندن شعر"یار دبستانی من" چه کرد؟ چه کرد یعنی استراتژی این جنبش چه بود؟ این نقد ...نقدی درونی
بر ما است...دوستانی که در تشکل و تشکل های مشابه نه گوشی برای شنیدن داشتند;
نه فرصتی برای مطالعه...زحمت می کشیدند...چوب و چماق میخوردند...تعلیق می شدند;
اما بدنه ای بزرگ و پر تلاش بودند با سری کوچک!که تاب شنیدن را از دست داده ;تنها میتازد!
اگر مخالفان بیش از همه بر آنان توختند نه فقط از بی پناهی آنها بود بل از عدم انسجام فکری بود که جمع دانشجویان را به راحتی متلاشی می کرد...
گیریم در پیچ تند فشار های همه جانبه و تیر های بلا از هر سو گرفتاریم...اما عرصه سیاست
پهنه حل چنین پیچیدگی هاست حل نه با بیانیه! نه با گذشتن از مرز اخلاق در کلام ونوشتار!
با "اندیشه"با رفتن به  عمق دریای اندیشه ورزی و یافتن گوهر سعادت این قوم...
تارخ بزرگ ملت بزرگ ایران سراسر پر از بیانیه های سیاسی است .فقط در مقطع دوران مصدق چند بیانیه و سخنرانی پر تپش خوانده شد؟... اما حتی یک تئوری یک فکر منسجم
برای امروز ما باقی ماند؟ ..افسوس که نوشته های ما پر از نام "این و آن است" غافل که این
"این و آن ها" که بر سرشان فریاد می کشیم و دل خنک می کنیم کودکان معصومی بودند
با  جوانی بسیار پاکدامنانه تر پرتلاش تر و فداکارانه تراز امثال من اما دیو  فرهنگ خودکامگی
و استبداد با ریشه ای عمیق در جانمایه ما ایرانیان با این کودکان و جوانان معصوم آن کرد
که من به عینه می دانم با دوستان آزادیخواه ما در بزنگاه فرصت بدتر از این می کند ...
و غول های مستبد تری خواهد ساخت...
ما که سر و مغز متفکر این جنبش آزادیخواهانه بودیم حداکثر کارمان اگر نگوییم حضور ده دقیقه ای بر سر صندوق ها بود...چیزی بیش از فریاد و شلوغ کردن و استهزای متفکران
این حرکت  هم در این اواخر نبود...من آموزه های بسیاری از این بزرگواران یاد گرفتم و بیش از
آنکه فریاد بر آورم چرا تنهایمان گذاشتید؟ چرا گروهی تان با سخنانتان فاصله گرفتیه اید؟...
بر خود نهیب می زنم چرا مطالعه بیشتری نکردم.چرا سیاست که از بزرگترین شوون انسان است را به درستی نشناختم تا گونه گونی تاکتیک ها را به پای سازش و عمل نکردن وبر"فاصله گرفتن"دیگران ازسخنانشان نگذارم!چرا ندانستم حوزه سیاست و به خصوص حوزه فرهنگ که غالبا آن را به فراموشی سپردیم;"داشت و  کاشت"دارد تا به برداشتی رسد و
هر آنچه عمیق تر و پر بارتر بکاریم برداشت ما پر رونق تر است...
من از شلوغی روزگار به خواندن و دوباره خواندن روی آورده ام ...رویداد ها را موشکافانه میبینم اما  مقالات شور آفرین {خدای نا کرده توام با هتک حرمت به دیگران} ننوشته ام و هرگز نیز نخواهم نوشت...."گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را".
نا گفته ها را گفته ایم حالا باید پر از شنیدن باشیم...
اسلام مبارزه و ستیزه گرانه ...اسلام ایدئولوژیک...اسلامی که شهید راه حقیقت دکتر علی
شریعتی مشعل آن را با حسن نیت بر افروخت ومی خواست دین را فربه کند ...با اسلامی
که من می پسندم متفاوت است !با اسلامی که من از دکترسروش از روحانی نواندیش کدیور
خردمندی مانند استاد ملکیان;ازاستواری کلام  دانشمند غریب مهاجرانی...ادب
سیاسی و بی پیرایه بهنود...نقد روشنفکرانه عباس عبدی....و ده ها تن دیگر
آموخته ام و می آموزم و راه گشای این خلوت گزینی من است...آنها را نه معصوم می دانم
نه خالی از اشتباه...من "سرسپرده"  آنها نبوده ام و نیستم  من " دل سپرده" به نگاهی
هستم در حوزه فرهنگ.نگاهی که فارغ از "شلوغی" ویا به قولی "بازی" های مکرر زمانه
 سر از لحاف تند و تیز فریاد های گوش خراش بیرون می کشد و به ماندگارترین و راه گشاترین
 ریسمان یعنی سکوت"عرفان درونی"خویش و"خردورزی"درحوزه سیاست و فرهنگ
دل و عقل می بازد...ما بهتر است برای سعادت ایران چنین کنیم...یا لااقل اگر مرد این راه
نییم به قول سعید حجاریان : "برویم درسمان را بخوانیم"!!
در پایان این مقال که "بث الشکوی" شد تا روزنوشت می خواهم به مغلطه ای رایج نیز پاسخ گویم...همواره ما  قدرت طلبی را فعلی مذموم دانسته ایم و طالبانش را گویی خودخواه و
دور از خدمت به مردم...در صورتیکه قدرت طلبی از صفات متعالی و ذاتی بشر و مایه پیشرفت است...هرکدام از ما از هر جنس ..سطح تحصیلات...شغل...سن...هدف...از صبح تا شام بی
ـوقفه در پی افزایش قدرت مالی ...علمی...اجتماعی...وغیره هستیم...آیا پیام دین چیزی
جز افزایش قدرت درونی و روحی و کشف این قدرت ها و به کار گیری آنها در راه رشد خود
و جامعه خود است؟...پس نه صفت قدرت طلبی را مذموم بدانیم نه طالبان آن را منکر...
ثانیا ذر حوزه سیاست اصل زیر بنایی کسب قدرت سیاسی روز افزون در پی گسترش و اعمال
اهداف سیاسی فرهنگی اجتماعی اقتصادی گروه و حزب است(خوب و بد بودن این اهداف
بحث دیگری است)و این اصول در مترقی ترین و دموکرات ترین جوامع; ارزشمند و در حال اعمال است.این سخن را از آن رو گفتم که صفت"قدرت طلبی" و "قدرت طلبان" را ارج بگذاریم.
تنها پس از آن در مشیشان در کسب این قدرت و چگونگی بالا رفتن و پایین آمدن آنان ازنردبان
قدرت مراقبت کنیم.از اطاله کلام پوزش می طلبم و نظر حکیمانه خوانندگان را با گوش جان
می شنوم........

آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان

به عدل شيفته بودند

و اكنون با آفتاب گونه اي آنان را اينگونه دل فريفته بودند.

اي كاش  مي توانستم

اين خلق بي شمار را

گرد حباب خاك بگردانم 

تا با دوچشم خويش بيبنند كه

خورشيدشان كجاست و باورم كنند.

          اي كاش ميتوانستم........



عناوین ویژه روزنامه های ۲۶ خرداد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 1:41 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 26 خرداد1386
عناوین ویژه روزنامه های ۲۴ خرداد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 3:25 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 22 خرداد1386
تقدیم به دوست نازنینم علی...

نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشکن

در اين حصار جادويي روزگار بشکن

چو شقايق از دل سنگ برآرد رايت خون

به جون صلابت صخره کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحي به ترنم و ترانه

لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشکن

نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشکن

در اين حصار جادويي روزگار بشکن

شب غارت ستاران همه سوخته کرده سايه

تو به آذرخش اين سايه ديو سار بشکن

ز برون کسي نيايد جويبار تو اينجا

تو ز خويش برون آ سپـــر بلا بشکن

سر آن ندارد امشب که بر آيد آفتابي

تو حود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

به سرانجام که هستي که سرودنت بودن

به ترنم دژ وحشت اين ديار بشکن

نفسم گرفت از اين شب در اين حصار بشکن

در اين حصار جادويي روزگار بشکن


عناوین ویژه روزنامه های ۲۲ خرداد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ققنوس در 7:39 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب